يه خونه ميسازي
پرش ميکني از آرزوها
روياهاي رنگارنگ
که
خيلي دور و بعيد نيستند
نيمي از راهو ميري
نيمي از خونه ي ارزوهاتو ميسازي
اما...
چشمر بر هم زدني همش ويرون ميشه
نميدوني
چرا!؟
چطور!؟
آخ...
چه بد حاليه...
ايکاش يه ذره ميتونستي درک کني
منم تو اين رابطه
آدمم
حس دارم
ميشکنم
ولي متاسفانه
نميفهمي
نميدونم چرا
فقط ميدونم دستمو گرفتي
انگار يه اسير دستته
با خشونت تموم داري راه ميري
نه ميدويي
منم نميرسم پا به پات بيام
چون خشونت تو رو کم دارم
واسه همين ميخورم زمين
ميشکنم
ولي تو صبر نميکني
اصلا نگاه نميکني ببيني چي شد
با اينکه خوردم زمين باز به راهت ادامه ميدي و رو زمين منو ميسوروني
دوست داشتم اين حرفا رو به خودت بگم
مونده تو دلم
عقده شده
ولي انقدر تند و خود بيني
که اگه جيک بزنم
جز داد زدن چيزي عايدم نميشه
حالا که رفتي خواهشا ديگه برنگرد
پشت سرت رو نگاه نکن
نذار باز هوايي بشم
بذار يه مدت تو تنهايي خودم گريه کنم غصه بخورم
تا برام عادي بشه

+ نوشته شده در یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 20:12|   توسط 2tia
|
میری خودكار میخری 100 تومن،
ولی غلط گیر 800 تومن!
تو این زندگی حتی رو كاغذ
هم اشتباه کنی واست
گرون تموم میشه...
+ نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 13:57|   توسط 2tia
|
حس بودنت
لمس حضورت
عطر خوشت
تو تک تک لحظه هام
دلنوازترين ملودي
شيرين ترين اتفاق

+ نوشته شده در سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 12:55|   توسط 2tia
|
سلام دوستان
خوفيد؟
خوش ميگذره
چند روزه اين علي داره مشکوک ميزنه بدجور
خيلي کم پيدا شده
ديروز خيلي نحرفيديم
ديشب مسيج داد گفت با بهزاد دارم ميرم کرج شايد نتونم مسيج بدم
گفتم حداقل رسيدي خونه يه مسيج بده
گفت باشه
تا ساعت 12 منتظر موندم ساعت 12 زنگيدم ديدم خاموش کرده
امروزم که از صبح فقط يه تک زنگ زده
علامت هاي حياتيش کاهش پيدا کرده بدجنس
جراتم ندارم بهش بزنگم
چون يه دفعه خشن اخمالو ميشه ازش ميترسم
هم نگرانشم هم دلم تنگ شده
خدا کنه زودتر بزنگه
يه چيزايي خيلي داره اذيتم ميکنه ولي برخلاف گذشته که جواب کارا و حرفاشو ميدادم
ساکت موندن رو ترجيح ميدم
ولي به جاش از عصبانيت دود از گوشم ميزنه بيرون
نازگيا هم يکي ديگه از دروغاش روشد
چند وقتي بود به متاهل بودن بهزاد شک کرده بودم تا اينکه چند روز پيش از دهنش در رفت که بهزاد مجرده
و وقتي با عاطفه نامزد بودن بهم زدن
همين الان علي مسيج داد بهم
هوراااااااااااااااااااااااااااا
اگر يادتان بود و باران گرفت
دعايي به حال بيابان کنيد
دوستاي گلم تو اين روزاي عزيز
منم دعا کنيد
با ارزوي بهترينها
باباي
+ نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن1390ساعت 14:20|   توسط 2tia
|
سلام دوستای نازم خوبید؟
منم شکر خدا خوبم
دیروز علی تنبیه ام کرد!!!
خودمم هنوز نیدونم چرا
ساعت 11 بهش مسیج دادم
آقای جوجو نمیخوای تنبیه خانم پیشی رو تعطیل کنی؟
اصلا یادت هست که امروز میشه 20 ماه
جواب نداد
منم دیگه مسیج دادم زنگم نزدم
چون اگه پیله میکردم
بدتر دعوام میکرد
ساعت 4 خودش مسیج داد بهش زنگیدم
حسابی زد تو ذوقم
مامان...
هر چی گفت هیچی نگفتم
بهش گفتم حالا بعد این همه حرفیدن نمیخوای حالمو بپرسی
گفت نه مگه بیکارم حاله خرسم رو بپرسم
گفتم هر جور راحتی
فردا قرار سره جاشه یا نه ؟
اگه هست از مامی اجازه بگیرم
گفت مگه ادم قحطه با توی خپل برم بیرون
حالا من حرصم گرفته اونم همش میخنده
دیدم اگه قطع نکن یه جنگ جهانی در پیشه
گفتم خدافظ
شب چندتا مسیج داد آخرشم بدون خدافظی خوابید
امروز ازش خبری نبود
تا اینکه ساعت 3 اومد دنبالم
رفتیم بیرون
خیلی خوش گذشت
شکر خدا امروز سره کار نرفته بود واسه همین بوی گازوییل نمیداد
وگرنه تا بیام خونه مثل هردفعه از سردرد کلافه میشدم
امروز تلافی دیروز رو سرش در اوردم
کلی اذیتش کردم
مواظب خودتون باشید دوست جونیا
بابای
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 18:3|   توسط 2tia
|
یک روز، غمگین در خیابان قدم می زدم...
فکر اینکه دنیا، پر از نامردیست، پر از ظلم است، سخت مرا آزار می داد.
تا اینکه در آن روز کودکی را دیدم، که با شوق و ذوقی فراوان در پی گرفتن پرنده ای می دوید، از خنده ی آن کودک خندم گرفت...
در آن روز زوج مسنی را دیدم، که پس از سالها چنان می گفتند و می خندیدن که گویی خوشبخترین آدم های روی زمینند، از شادی آنها شاد شدم...
در آن روز جوانی را دیدم، در حالی که برخی ها با بی اعتنایی از کنار کودک فقیری رد می شدند، او را به خوردن یک وعده غذا دعوت کرد، از بزرگواری آن جوان اشک شوق ریختم...
در آن روز فرزندی را دیدم، که داشت شاخه گلی را تقدیم مادرش می کرد، از خوشبختی آنها به وجد آمدم...
در آن روز خیلی ها را دیدم، فقط خوبی بود...
نه اندوهی و نه غمی، نه ظلمی و نه تحقیری...
در آن روز خدا را دیدم...
و
آن روز من هم خندیدم با تمام وجود، طوری که آسمان و زمین از صدای قهقه ی من خندشان گرفت...
و
دانستم دلخوشی هایم کم نیست، زندگی باید کرد...
+ نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 17:39|   توسط 2tia
|
سلام دوست جونيام
خوبيد
من که خوبم خدا رو شکر
ديگه مثل اون هفته دپرس و اخمالو و حرف گوش نکن نيستم
از ليلي و سولماز و داداش کريم هم معذرت ميخوام که يکم بدخلقي کردم
حالا اومدم خونه ي جديد ديگه هم نميخوام لجبازي و بد خلقي کنم
با علي هم آشتي کردم
شنبه گوشيم خاموش بود اونم زنگ زد خونه گوشيمو روشن کردم
يکم حرفيديم
و آشتي کرديم
البته تا ديروز باهام سرد بود
ولي الان مهربون شده
منم تو خونه مهربون شدم
ديگه غر الکيه نميزنم
اون وبم که حذف شد
خل شدم حذفيدمش
بعد هم آقاي عزيزي بي جنبه
از ادرسش استفاده کرد و حالا هم داره رو مخ من راه ميره
ولي بيخيال مهم نيست
دوشتون دالم
باباي
+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 17:35|   توسط 2tia
|
يه دل دارم
خدا داره
زمين داره
هوا داره
ميون درياي غمش
کشتي و نا خدا داره
يه دل دارم ترک داره
ترس و يقين و شک داره
رو بام برفيش هميشه
يه دنيا بادبادک داره
يه دل دارم اتيش داره
تو ابرا قوم و خويش داره
نه راه پس مونده براش
نه طفلي راه پيش داره
با اينکه آدم نشده
کلي درخت سيب داره
يه دل دارم وفا داره
يه طاقي از طلا داره
تو بهترين جاش
يه اسب و پادشاه داره
يه دل دارم نگين داره
هوا داره
زمين داره
تو درياي غمش
قايق و سر نشين داره
+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 17:31|   توسط 2tia
|
الهي ، به حرمت ان نام که تو خواني و به حرمت آن صفت که تو چناني ، درياب که ميتواني.
الهي ، عمر خود به باد کردم و بر تن خود بيداد کردم ؛ گفتي و فرمان نکردم ، در ماندم و درمان نکردم.
الهي ، عاجز و سرگردانم ؛ نه آن چه دارم دانم و نه آن چه دانم دارم.
الهي ، اگر تو مرا خواستي ، من آن خواستم که تو خوستي.
الهي ، به بهشت و حور چه نازم ؛ مرا ديده اي ده که از هر نظر بهشتي سازم .
الهي ، در دل هاي ما جز تخم محبت مکار
و
بر جان هاي ما جز الطاف و مرحمت خود منگار
و
بر کشت هاي ما جز باران رحمت خود مبار
به لطف
ما را دست گير و به کرم پاي دار
و
ما را به ما مگذار
+ نوشته شده در سه شنبه 27 دی1390ساعت 17:29|   توسط 2tia
|